از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت سهمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من چه حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
































+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:57 توسط زهرا |
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی
منی
![]()
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی
![]()
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی
![]()
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
![]()
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
![]()
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
![]()
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
![]()
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:22 توسط زهرا |
اصلا باورم نمی شه یه سال گذشت چه زود انگار همین دیروز بود واقعا چه راحت می گذره روزا چه اتفاقاتی که نیوفتاد واسم بعضیا خوب بعضیا بعد ولی گذشتن و این یه درس شد برام خلاصه بگذریم امروز تولد وبلاگم اولین تولدش
تولدت یک سالگیت مبارک وبلاگ جونم
![]()
خوش اومدین




+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13 توسط زهرا |
باورم کن بی تو تنهام تو نباشی سرد دنیام بزار أدما بدونند عاشقم عاشقی رسوا اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمی خوای اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا نمی خوام. بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی دستامو بگیر تو دستات لحظه دل بی قراری لحظه دل بی قراری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:17 توسط زهرا |
یکی را دوست میدارم آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم … او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است… قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم… یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم.... ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره ،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با
خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم
زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،
می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....
درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:4 توسط زهرا |

نبسته کس به من دل
چو تخت پار بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پار بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دو
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:1 توسط زهرا |
شب بود و خموش
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او... 
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:48 توسط زهرا |
کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.
به عاشقی گفتند عشق چیست؟ چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .
گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:34 توسط زهرا |

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:20 توسط زهرا |
چهار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانیست.........؟
من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی .......
یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلب ها از آهن و سنگند
" قلب ها بی خبر از عاطفه اند"
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:15 توسط زهرا |

زندگي اصلا پديده اي منطقي نيست.
منطق ساخته و پرداخته ي ذهن ماست.
زندگي،حيرت در شگفتي هاست؛
پرسه زدن در زيبايي هاست.
زندگي،معامله نيست،
تجارت نيست؛
شهود عاشقانه ي اشياست.
زندگي،زماني معنا دارد كه سفري در جاده ي عشق باشد.
زندگي،سفراست.
كساني كه جايي در گوشه و كنارها اطراق مي كنند،زندگي
را مي بازند.
انسان بايد آواره و پرسه زن باشد،
انسان بايد خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگي در آن جا مي ميرد.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:0 توسط زهرا |


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:44 توسط زهرا |
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي
مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:34 توسط زهرا |
مرا عجز و تو را بيداد دادند به هر كس هر چه بايد دادند برهمن را وفا تعليم دادند صنم را بي وفايي ياد دادند گران كردند گوش گل پس آنكه به بلبل فرصت فرياد دادن
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:14 توسط زهرا |

اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:53 توسط زهرا |
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:29 توسط زهرا |
وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم... پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم... يادمان باشد ســـر سجاده عشــــــق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم... يادمان باشد اگـر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:11 توسط زهرا |




+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:31 توسط زهرا |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:12 توسط زهرا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:57 توسط زهرا |
۱. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم. 2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود 3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند . 5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد 6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود .7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي. ۱۰. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد . 1۱. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:39 توسط زهرا |
کلاس عشق شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:7 توسط زهرا |
آدم ها مثل کتابن از روی بعضی ها باید مشق نوشت ... از روی بعضی ها باید جریمه نوشت ... بعضی ها رو باید چندبار خوند تا معنیشونو بفهمیم ... و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:55 توسط زهرا |
گر از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت...
ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد..
آره از عشق تو ديونگي هم عالميه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:54 توسط زهرا |
من عشق را درتو تو را در دل دلم را موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش ، خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط زهرا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:20 توسط زهرا |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:5 توسط زهرا |
من از نگاه دو چشمت ترانه می سازم برای گریه ی امشب بهانه می سازم هزار تیر دعا را برای دفع بلا به سوی تو ای نازنین روانه می سازم من آن پرنده ی تنها و بی کسم اما برای عشق تو صد آشیانه می سازم و لحظه لحظه ی این عشق را مینویسم از اول و قصه ای از نوع ِ عاشقانه می سازم نه از پرنده و دریا نه از مسافر و تنها من از نگاه دو چشمت ترانه می سازم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:38 توسط زهرا |
با نگاه آبیت پیوند داد می شود در باغ همپای نسیم به شقایق یک سبد لبخند داد می شود با بال سرخ عاطفه تا فراسوی افق پرواز کرد می شود با یاری حسی لطیف عشق را با یک تپش آغاز کرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:20 توسط زهرا |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:40 توسط زهرا |